تبليغاتX
روزهای آفتابی

روزهای آفتابی

هوای این روزهای دلم را دوست دارم

توی گیر و دار غصه های رفتن پدر بزرگ و اشک ریختنهایی که باید "بابا"نمیدیدشون که اگه میدید همه چیز خراب میشد،
توی اخبار هایی که دیروز به دستم رسید عازم سفر کربلا بودن جناب هوشنگی یهو دلم رو لرزوند و کشوند به 15 اسفند سال قبل که با یه بغل آرزو رفتم کربلا و نجف.
و  همین حالا صدای تلفنی که زنگ خورد و سفر کربلای امسالمون رو رقم زد من رو خیلی خوشحال کرد که خدا خیلی مهربون تر از این حرفهاست که ماها فکرشو میکنیم.که
"خدا اگر ز حکمت ببندد دری،ز رحمت گشاید در دیگری". که نبودن پدر بزرگ اگرچه خیلی سخت هست،ولی سفر کربلای 27 بهمنمون خیلی عالیه...

پ.ن1:باید میومدم و مینوشتم که  امتحان ارشد امسال رو با رضایت باطنی گذاشتمش کنار که به نظر خودم هم چیزی به اسم محک زدن وجود نداره .

چونکه "دلم هوای شش گوشه کرده و لطف پدرم که راضی شد که بریم و گفت که برات کربلاتو از امام رضا گرفتی،درست روز زیارتی امام رضا بود که خودمو گم کردم تو حرم امام رئوفمون.

پ.ن2:بیا تا یه سیب سرخو بو کنیم.میون گریه یه آرزو کنیم.اگه پا داد که بریم کرب و بلا،حرمو با مژه مون جارو کنیم...
پ.ن3:من فقط از خدا20 روز مهلت میخوام.بعدش همین....
پ.ن4:من خیلی اتفاقی 7ترمه تموم کردم کارشناسیمو.آدم درسخونی نبودم این سه سال و نیم...


برچسب‌ها: کربلا
نوشته شده در هشتم بهمن 1390ساعت 9 توسط سارا| |

چه کنم با غم تو؟

خیلی سخته این روزها من هنوز هم باور نمیکنم که نیستی پیشمون.هنوز هم باور نمیکنم که امروز صبح بالای سر خاک تو وایستاده بودم.
 نمیتونم با خودم کنار بیام...
پ.ن1:واقعاً از ابراز همدردیه دوستان و پیام هاشون ممنونم خیلی لطف داشتن بهم این چند روز.مخصوصاً دوستا و آشناهایی که اصلاً انتظارشو نداشتم.
پ.ن2:پدر بزرگا حتا اگه شونصد سالشون هم بشه،دلگرمیه ما بچه هان.خیلی بهم برخورد که اینقد ریلکسیشن گفتی"عمرشو کرده بود؛برو خدا رو شکر کن که جمعه نمرد که فرداش 2تا امتحان داشتی"
تو چیزی از دوست داشتن سرت میشه اصلاً؟
پ.ن3:وقتی عمومو دیدم بغلش کردم کلی گریه کردم.آروومم کرد.
پ.ن4:بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی؛آوای دلنشین دلی دردمند را.

نوشته شده در چهارم بهمن 1390ساعت 14 توسط سارا| |

Design By : Night Melody

<>


<